الشيخ عباس القمي

256

وقايع الأيام ( فيض العلام في عمل الشهور ووقايع الأيام ) ( فارسى )

قيد و بند كردند تا سه سال در مَحبس مدينه بودند تا سنهء 144 ، منصور حج كرد و در مراجعت از مكه داخل مدينه نشد و به ربذه رفت . منصور فرستاد كه بنى الحسن را حركت دهند . ايشان را با محمدِ ديباج برادر مادرىِ عبد اللهِ محض در سلاسل و اغلال كرده به كمال شدت و سختى ايشان را به ربذه حركت دادند و در وقت حركت ايشان حضرت صادق عليه السلام از وراء سترى ايشان را نگريست و سخت بگريست و بر طايفهء انصار نفرين كرد كه وفا نكردند به شرايط بيعت با رسول خدا صلى الله عليه و آله در حفظ و حمايت فرزندان او . پس داخل خانه شد و تب كرد و تا بيست شب در تب و تاب بود . چون ايشان را به ربذه وارد كردند ، منصور امر كرد ، محمدِ ديباج را چندان تازيانه زدند كه صورتش مانند زنگيان شد و يك چشمش نيز از كاسه بيرون شد و از بدنش خون بسيار آمد . پس امر كرد كه جامهء درشتى بر او پوشانيدند و به سختى آن جامه را از تن او بيرون كردند ، آن جامه ، با پوست تن او از بدن كنده شد . پس ايشان را با لب تشنه و شكم گرسنه با غل و زنجير بر شتران برهنه سوار كردند و در ركاب منصور به جانب كوفه حركت دادند . شتر محمد را در پيش شتر برادرش عبدالله قرار دادند و عبدالله پيوسته نگاهش به پشت محمد مىافتاد و آثار تازيانه را مىديد و جزع مىكرد و منصور در ميان محملى بود كه رو پوش آن از حرير و ديباج بود ، وقتى از نزد ايشان عبور كرد ، عبدالله فرياد كشيد كه اى ابوجعفر ! آيا ما با اسيران شما در بدر چنين كرديم ؟ و از اين سخن اشارتى بود به اسيرى عباس جدّ منصور در بدر و ترحّم پيغمبر بر او و فرمودنِ آنكه عباس نگذاشت امشب خواب كنم . پس ايشان را با سوء حال به كوفه بردند و در محبس هاشميّه در سردابى حبس نمودند كه سخت تاريك بود به حدّى كه شب و روز معلوم نبود . مسعودى فرموده كه محبس ايشان بر شاطى فرات به قرب قنطره كوفه بود و الحال